عارفی را دیدند ...

مشعلی و جام آب در دست :

پرسیدند کجت میروی ؟؟؟

گفت :میروم با این  آتش بهشت را بسوزانم ...

وبا این آب جهنم را خاموش کنم ..

تا مردم خدا را فقط بخاطر عشق به او بپرستند "

نه بخاطر عیاشی در بهشت یا ترس از جهنم ....


سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت ..

اما نمی توان سرنوشت را از سر نوشت ...